Friday, August 28, 2009

اینجا ایران است!

در ایران به دنیا اومدم و نزدیک سی سال در این کشور زندگی کرده ام و هنوز هم وقتی به اطرافم با دقت نگاه می کنم تعجب می کنم که اینجا واقعا ایرانه؟!

توضیح اینکه من معمولا با دقت به اطرافم نگاه نمی کنم و بنابراین یکی از سرگرمی های زندگی من اینه که با دقت به اطرافم نگاه کنم. مثلا یه روز تصمیم می گیرم که تمام راه شرکت تا خونه با دقت به اطرافم نگاه کنم و خونه های قدیمی و خالی رو پیدا کنم یا اینکه با دقت نگاه کنم و ببینم مغازه ها در محلات به چه شکلی هستن. از جمله کشفیات تازه من مغازه الکتریکی توی زرگنده بود و به این دلیل برام جالب بود که یادم افتاد یک روز برای پیدا کردن یک مغازه الکتریکی در خیابان جمهوری تقاطع حافظ و برای خرید "لنت" چقدر خیابون گز کردم.

دیروز سوار مترو شدم که برای کاری به بازار برم و چون مدتها بود سوار مترو نشده بودم همه چی به نظرم عجیب می اومد. اولا که از ایستگاه جدیدی که توی خیابون میرداماد باز شده سوار شدم و وقتی سوار مترو شدم عجیبترین نکته رو مشاهده کردم. دستگیره های روی میله های سقفی، تشکیل شده بود از یک طلق که داخلش یک قوطی "هوفنبرگ" قرار داشت. گفتم جل الخالق! اینجا ایران است؟! در حال عکاسی از این قوطی ها بودم که یه خانم بسیار خوشپوش وارد واگن شد و گفت: "دستمال های گرد گیری بدون نیاز به رایت" خوب اینم کاسبی درون مترو. ولی موضوع فقط این نبود. خانم محترم "بیزنس کارت"شون رو به افراد تقدیم می کردن که خدای نکرده نمونه تقلبی این محصول رو خریداری نکنن و حتما قبل از خرید این دستمال های دوهزار تومنی با ایشون تماس بگیرند.

کاسبی درون مترو ادامه داشت، سوهان ناخن، تیشرت، شلوار، انواع گلسر، جا کلیدی، لباس زیر و بخار پز اونوقت!!!!

خلاصه که اینجا ایران است. حدود دو ماه و نیم از انتخابات می گذرد. دوستان بیرون از ایران پیشنهادهای سازنده برای ادامه اعتراضات به شکل های متنوع می دهند که به آن اشاره خواهد شد، اخبار رسانه های فارسی زبان غربی هنوز تمرکز خودشون رو روی انتخابات حفظ کردند. عده ای هنوز در بند هستند. گفته می شه عده زیادی از دست رفته اند و و و .... ولی اینجا ایرانه. مردم هر روز به شدت کار می کنند و آخر هفته ها به شدت تفریح می کنند و چون تابستونه به شدت سفر می روند و به شدت آفتاب می گیرند و چون فصل حراجه به شدت خرید می کنند و چون چند وقتیه از نیروهای گشت ارشاد خبری نیست، مردم به شدت تیپ می زنند. و خوب البته برای خالی نبودن عریضه به شدت "فیس بوک" چک می کنند تا ببینند دوستان خارج از ایران چه پیشنهاد جدیدی برای تداوم موج اعتراضات ارائه کرده اند.

Wednesday, July 8, 2009

کجایی؟

هنوز در عجبم که آیا واقعا گذاشتی و رفتی؟ وقتی آلبومی ندارم که ازت ورق بزنم خیلی سخته که خاطراتم رو باهات مرور کنم. هنوز فکر می کنم که این یک بازی مسخره از نوع همه بازی های مسخرته که من هیچ وقت ازش سر در نمی آرم. تو اشکالت این بود که انقدر مهربون بودی که نمی تونستی کسی رو ناراحت کنی برای همین بازی های مختلف در می اوردی. شاید فکر می کردی که آدما قاطی بازیهات می شن. ولی این بار این بازی رو یه جوری راه انداختی که خودت هم توش موندی. می دونم داری از اون بالا نگاه می کنی و خودت هم نمی فهمی که چی شده. سه هفته شده که رفتی و من هنوز منتظرم که یه جایی ببینمت. منتظرم که زنگ بزنی. موبایلم رو عوض کردم و دیگه به موبایل قدیمی نگاه نمی کنم. چون وقتی بهش نگاه می کنم چشم انتظار تلفنت می مونم و تو زنگ نمی زنی.

Wednesday, March 18, 2009

we are just friends


این جمله رو که we are just friends تو محاوره های غربی کم و بیش می شنویم. و به فارسی ترجمه می شه ما دوست معمولی هستیم. کلا گنگه این جمله هه! من که همیشه گیج میشم وقتی این جمله رو میشنوم اصولاً یعنی چی که دوست معمولی؟ مدلای غیر معمولی چه جورین؟ تازه از اون عجیبتر این جمله است که ما دو تا دوست معمولی خیلی صمیمی هستیم که خیلی از رازهای همو میدونیم پس زیاد هم معمولی نیستیم. نمی دونم اگه کسی جای من بود و یکی که دوست معمولی نیست این جمله رو بهش میزد، ساکت می شد؟ میزد تو گوش یارو؟ به روی خودش نمی اورد؟ یا چی؟ چرا انقدر درک مردم پیچیده است؟ چرا یه کم ساده تر رابطه برقرار نمی کنیم؟

خاتمی

امشب به بهانه چهار شنبه سوری با چند نفر از دوستان جمع شده بودیم و صحبت از ابتدا کشید به موضوع آقای خاتمی. این مدت مطمئن شده بودم که خاتمی میاد و حالا که اینجور کنار رفت برام خیلی سوال پیش اومده. واقعاً آیا کاری که کردن اخلاقی بود؟ اصولا آدم تا چه حد باید دیسیپلین داشته باشه و به گفته خود پایبند باشه. اگه آقای خاتمی گفتن که یا من یا موسوی آیا مهمتر اینه که زیر حرفشون نزنن یا مهمتر اینه که به مسؤلیت اجتماعیشون و امید پشتیباناشون اهمیت بدن؟ یا شاید کلاً موضوع چیزی فراتر از اخلاقیات یک انسانه و یک نیروی دیگه ای داره جریان رو کنترل میکنه؟ به قول قدیمیا امان از این انگلیسیا!

Thursday, October 23, 2008

موسیقی


چند وقته اگه فرصتی داشتم lost دیدم. کمتر تو خونه تلویزیون روشن بوده. امروز دیدم که شبکه های ایرانی روی ماهواره موسیقی ایرانی می ذارن ولی من اصلا چیزی ازشون نمیفهمم. انگار به یه زبون دیگه ای دارن صحبت می کنن. تابستون هم دیده بودم که توی مهمونیا همین جور موسیقی پخش میشه. موسیقی که چی بگم، از نظر من یه سری مزخرفات. کلاً سالهاست که موسیقی پاپ ایرانی مزخرف شده، ولی این مدل جدید که شبیه رپه و اولش اسمشون رو میگن واقعا برام عجیبه. چی میشه که در مدت کوتاهی تحولات فرهنگی اتفاق می افته. در حدی که در مدت کوتاهی شاید حدود یکسال کل سلیقه موسیقیایی عده زیادی از مردم تغییر می کنه.

یه چیزی رو که نمی دونم اینه که آیا اول تغییر در جامعه بوجود می آد و باعث میشه که یه نوع خاصی از هنری برای مثال موسیقی مطابق اون شکل بگیره یا اول این نوع از موسیقی شکل می گیره و بعد مردم بهش گرایش پیدا می کنن. چیزی که می دونم اینه که هیچی بی دلیل نیست و همه چیمون به هم میآد یه جور.

Wednesday, July 23, 2008

دلت گرفته؟

دلت گرفته؟ می خوای بری یه قدمی کنار دریا بزنی؟ دلت برا ایران تنگ شده؟ دلت برا دوستات و خانواده تنگ شده؟ برو کنار دریا ولی زیاد غصه نخور. برو کنار دریا و وقتی موجا رو می بینی از این لذت ببر که باد لابلای موهات می وزه و نگران این نیستی که نکنه روسری خودت یا دوست دخترت بره کنار و یکی بیاد بهت توهین کنه. البته اگه اینجا بودی وقتی داشتی برای خوردن یه صبحانه تو جنگلای عباس آباد با دوست دخترت می رفتی تو جاده حتماً نگران این بودی که باید قبل از هشت به تهران برسی که فک و فامیل دوست دخترت بهش چیزی نگن، یحتمل یه پلیس مهربون می گرفتت و دست کم یه شب تو بازداشتگاه نگرت می داشت و فرداش وقتی آبروی تو و دوست دخترت رو جلوی عالم و آدم می برد، 30 تا ضربه برای هر کدومتون می نوشت که دیگه هوس دریا نکنین.

دلت خیلی گرفته؟ وقتی می ری کنار دریا یه نوشیدنی بگیر به موجا نگاه کن و یاد این بیفت که وقتی ایران بودی و می خواستی چهار روز بری کنار دریا و همین موجا رو ببینی 20 ساعت تو جاده می موندی.

وقتی داشتی بر می گشتی خونه میدونای شهر رو نگاه کن و ریلکس باش، اونجا شهر مثل حکومت نظامی نیست که همه سمت میدون خانوما و آقایون پلیس مهربون برای ارشاد و راهنماییت که چی بپوشی چی نپوشی وایساده باشن و برای توضیحات و توجیهات بیشتر دعوتت کنن به دفتر اصلی. آخه تو ماشین خوب ارشاد نمیشی.

وقتی رسیدی خونه چراغ رو روشن کن و خدا رو شکر کن که ادیسون وقتی برق رو اختراع کرد تضمین کرد فقط تو ایران روزی 5 ساعت برق قطه بشه البته با برنامه از پیش تعیین شده. این یعنی اینکه اگه دندانپزشکی بودی یهو برق قطع نمیشه که با دهن باز دو ساعت اونجا معطل بشی.

و البته غذات رو تناول کن و مطمئن باش که با درآمدی که داری می تونی مخارجت رو پوشش بدی، اگه یه شبه تصمیم گرفتن یارانه ها رو قطع کنن، حقوقت رو که یک دهم مقدار جهانیه، حتماً افزایش می دن.

بعد غذا یه سر برو اینترنت و برو بکس رو تو Facebook و orkut ببین تا دلتنگیت کم بشه. اونجا که فیلتر نمیشن؟

در هر حال کنار دریا جای منو خالی کن و بدون یکی این ور دنیا دوست داره و منتظر دیدنته. چون اگه شماها بودین این جهنم هم بهشت بود.

Wednesday, July 16, 2008

پایان ترم



بالاخره نمره های ترم رو رد کردم. البته دو سری رو. هنوز یک سری دیگه مونده. ولی خیلی خیلی این تدریس کار سختی بود. تو کل مدت علم آموزی دو کار، فاجعه بود. یکی نوشتن پایان نامه. یکی هم تدریس توی پردیس. حتی کنکور هم به این سختی نبود. به هر حال به یاد هر کدوم که می افتم حس خوبی ایجاد نمیشه. حس می کنم هر دو کار با روحیه کمال گرای من فاصله داشت. پایان نامه اونقدر که امکانش بود عمیق نبود.(به قول onfuve نمی دونم شاید هم عمیق بود). در مورد پردیس هم با اینکه خیلی براش زحمت کشیدم این جقله بمب ها هیچی یاد نگرفتن. سر به هوان.

ترم تابستون آز منطقی گرفتم. ولی امیدم به اینه که برای ترم دیگه مهندسی نرم افزار و شیوه گرفتم و به نظرم خوشایند می آد.