Friday, December 14, 2007

از یک نامه

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد
رفت.سنگ‌پشت،‌ ناراضی ونگران بود.
پرنده‌اي‌ درآسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست،
اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌
نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌
سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي .
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را
نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌
نمي‌رسد.

چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتي‌ اگراندكي.
و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،‌
توپاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌
چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

Friday, November 23, 2007

تصمیم گیری


یه موقع که توی دانشگاه برنامه نویسی می کردیم. همه زبانهای برنامه نویسی If/Then/Else داشتن، لابد الان هم دارن. اینجوری بود که بر اساس اینکه آیا یک گزاره صحیح است یا خیر، برنامه روند نوشته شده برای اون حالت رو پیش می گرفت. مثلاً اگه x=1 بود (که یا بود یا نبود) اتفاق خاصی می افتاد. خیلی خوب بود. چون برنامه بالاخره تموم می شد یعنی اگه تموم نمی شد لابد توی یه Loop افتاده بود و باید اصلاحاتی انجام می شد تا از loop در بیاد. حالا بر اساس زمانی که محاسبات می برد و اتفاقاتی که باید توسط اون برنامه می افتاد، زمان رسیدن به پاسخ کم و زیاد می شد.

متأسفانه یا خوشبختانه این موضوع توی زندگی صدق نمی کنه. انگار اصلاً زندگی منطق True/False و If/Then/Else سرش نمی شه. مثلاً اینکه هزار بار به خودم گفتم اگر (If) کارت رو دوست نداری یا کار کردن تو محیط کارت رو دوست نداری پس (Then) برو سراغ یه کار دیگه. اگر نه (Else) غر نزن و ادامه بده. ولی ماجرای زندگی و ارتباطات و کار پیچیده تر از یک If/Then/Else معمولیه. گزاره شرطی به قدری گسترده است که اگه به یک کامپیوتر داده بشه همین که بیاد گزاره شرطی رو بخونه و پردازش کنه سالها طول می کشه و تا اون موقع اصولاً آدم بازنشست شده. گزاره شرطی جنبه های متعدد اجتماعی، عاطفی، اقتصادی، احساس مسئولیت در برابر خود و دیگران، احساس قدرت طلبی، نیاز به همیشه خوب و nice بودن، نکنه کی چی فکر کنه، اگه بعدش کار بهتری پیدا نشه، احساس خوش برنده شدن، شاید دارم اشتباه می کنم، فلانی ناراحت می شه، دلم براشون تنگ میشه و میلیونها شرط دیگه رو شامل میشه.

اغلب دیدم مردم توی روابط هم همینو دارن و به همین دلیل خیلی وقتا تصمیم گیری ها انقدر به تعویق می افته که موضوعیت خودش رو از دست میده.

به هر حال با در نظر گرفتن همه خوشی ها و ناخوشی هایی که یه تصمیم به همراه داره و با در نظر گرفتن تمام اتفاقاتی که ممکنه بیافته باید یه تصمیم گرفت. حتی اگه فکر کنیم توی راه زندگی مقصدی نیست و حرکت در راه خود هدفه، بالاخره باید حرکت کرد. آدم یه روز باید از دو راهی عبور کنه، سر دو راهی موندن فقط فکر آدم رو مشغول می کنه و زمان و انرژی رو هدر می ده. به کررات بعد از گرفتن یک تصمیم حس رهایی رو چشیده ام.

Tuesday, November 6, 2007

چهر آريايي

از اونجا كه همه چي توي اين دوره زمونه قاطي شده، فرهنگها هم قاطي شدن. اينترنت كه رسانه اصلي تبادل اطلاعاته، بيشترين فضا رو بوجود اورده كه معجوني از آداب و رسوم شكل بگيره. به دليل علاقه اي كه به فرهنگ شرقي دارم از اين معجون زياد خوشم نمي آد.

اين روزها چند موضوع در كنار هم باعث شد به اين فكر كنم كه فرهنگ آينده سرزمين ما داره به چه سمتي ميره. پسر داييم پنج سالشه و دو سه سال ميشه كه مهد كودك دو زبانه مي ره و طبيعتاً‌ اونجا چون بچه هاي ايراني و غير ايراني با هم هستن، روزهاي مختلفي رو كه توي آيين هاي متفاوت هست جشن مي گيرن. مثلاً‌ سال نو ميلادي كاملاً‌ رسميت داره، يا Valentine’s Day يا Halloween، همون جور كه نوروز و چهارشنبه سوري. داشتم دو سه روز پيش باهاش بازي مي كردم (با اسباب بازي هاي مخصوص دوره خودشون مثل Power Rangerو Action Man و Optimus‌ و ... ) يهو وسط بازي گفت اين Axel فارسي نمي فهمه، من بايد باهاش انگليسي حرف بزنم. بعد هم شروع كرد به انگليسي باهاش صحبت كردن.

خيلي هم خوبه كه با زبان و رسوم ملتهاي ديگه آشنا باشن ولي اصولاً چرا فرهنگ غرب بايد روي شرق نفوذ داشته باشه؟ احساس من اينه كه ذره ذره اين نفوذ تا جايي مي ره كه ديگه نمي فهميم بعضي چيزا مال ما نبوده و مثل يك شيء آريه به طرز وحشتناكي مسخره است. مثل موسيقي غربي كه الان دائماً توي گوش بيچاره ما ميره و متوجه اين نيستم كه اين آهنگهاي مسخره كه يك بيت رو صد بار تكرار مي كنن اصلاً‌ هيچ وقت مال ما نبودن.

تا چند سال پيش مثلاً حدود 10 سال پيش توي ايران 14 فوريه معني خاصي نداشت ولي امروزه در اين روز همه جا شلوغ ميشه و همه مي افتن دنبال هديه خريدن براي كساني كه دوسشون دارن. بعد يهو قشر متفكر جامعه كه يه كم جلوتر از دو سه روز زندگي خودشون رو مي بينن روز سپندارمزگان رو به ياد مردم اوردن (روز عشق ايراني) كه چند روز با Valentine’s Day‌ فرق داره. الان هم كه چند روز از Halloween ‌گذشته و بعضيا دارن توي ايران رسميش مي كنن، همون قشر متفكر ما رو ياد روز آبانگان اوردن كه اون هم يكي دو روز با Halloween‌ فرق داره. اين روزا كجا بودن كه تا فرهنگ غرب نيومد تو ايران، اسمي ازشون نبرديم.

در مجموع با جهاني شدن شايد شرق و غرب معناي سابق رو از دست بده. ولي دوست دارم ما به عنوان قشر فهميده جامعه، كمي دور تر رو نگاه كنيم و در مورد پذيرش هر رسم و آدابي سنجيده عمل كنيم تا نياد روزي كه نوروز ايراني جاي خودش رو بده به جشن هاي ديگه.

يكي از دوستان يك نوشته اي در مورد غرب و شرق دارن كه هنوزهيج جا چاپ نشده. اگه اجازه بدهند مي ذارم روي اين blog. جالبه.

Wednesday, October 24, 2007

چه خبره؟

امروز پيك بامدادي گزارشي داشت از اينكه يهوديان ايراني پيشنهاد مالي اسرائيل رو براي مهاجرت به اين كشور نپذيرفته اند. گويا يك مؤسسه مالي اسرائيلي به هر يك از 25000 يهودي مقيم ايران 10000 دلار پرداخت مي كنه كه به اسرائيل مهاجرت كنن. اينكه يهودي هاي ايراني خودشون رو چقدر به وطن وابسته مي دونن و چه تعدادي اين پيشنهاد رو قبول مي كنن يك بحثه كه گزارش پيك بامدادي هم بيشتر به اين موضوع توجه كرده بود. ولي سؤالي كه در ذهن من ايجاد شده اينه كه اسرائيل چه هدفي رو دنبال مي كنه. ياد صحبتهايي افتادم كه در مورد 11 سپتامبر بود، اينكه يهوديان شاغل در مركز تجارت جهاني در روز برخورد هواپيما به ساختمانها، در محل كارشون حاضر نبودن.

Friday, October 19, 2007

دوستي

اين نوشته رو دقيقا دارم در مورد يكي از بي معرفت ترين آدماي دنيا مي نويسم. آدما هم از دور مثل كره زمين آروم و زيبا به نظر مي رسن. وقتي كمي بهشون نزديك مي شي، زواياي جديدي مي بيني. حالا خوب يا بد. چقدر آدم متأسف ميشه اگه اين چهره كه از دور زيبا و بشاش به نظر مي‌آد، از يك كم نزديك (و نه خيلي نزديك) جور ديگه خودش رو نشون بده. آدم احساس حماقت مي كنه. فكر ميكنه چرا تا الان نديده بودمش.

بعضي آدما فكر مي كنن خيلي مهم هستن، خيلي گرفتارن و خيلي از مسائل رو پيش پا افتاده تر از اون مي دونن كه بهش دقت نظري داشته باشن. فكر مي كنن همه آدما براي تعظيم در برابر اونا بوجود اومدن و رفتاراي ناخوشايند اونا رو نه تنها بايد مدارا كنن كه با ديده منت بپذيرن. فكر مي كنن موفق ترين آدم دنيا هستن. فكر مي كنن دنيا بوجود اومده كه اونا توي بازي دنيا هميشه پيروز بشن و انقدر تلاش مي كنن كه اين وجهه هميشه برنده خراب نشه. يه كم دور و برت رو نگاه كن، اگه تو كس مهمي هستي پس Bill Gates كيه؟

مي دونم كه روزگار آدما رو مي كوبه زمين، دوستا از دور و برت كنار مي رن. تنها مي شي. آدماي دوست نما همه بهت زوري لبخند مي زنن و فقط مي خوان ازت سوء استفاده كنن. ميخوان كه تو سرگرمشون كني و يا فكر خلاقت رو براشون به كار بندازي. دوستاي خوب مثل ستاره نيستن كه نشه ديدشون،‌ دوستاي خوب كنارت هستن. همين نزديكي.

جنگ


خانوم انصاري كه از بالا كره زمين رو ديده بود، گفته بود دنيا از اون بالا خيلي آرومه. راست مي گه انگار نه انگار كه اين پايين جنگ هست، بدبختي هست، نا عدالتي هست و يا از اون طرف لحظه هاي شاد و مهيج هست.

ديشب خواب ديدم جنگ شده، چقدر بده. تاريخ چي مي خواد در مورد دوره ما بگه نمي دونم. ولي بس نيست اين همه تاواني كه پس داديم در دوره جنگ و بعدش؟ چيزي بيرون از ما وجود نداره كسي هم قرار نيست نجاتمون بده. بهتره خودمون راه عقل رو پي بگيريم.

Thursday, October 18, 2007

نسبيت زمان


از شنبه تا چهار شنبه به شدت كار مي كنم و گاهي جمعه ها هم. روزاي تعطيل از جمله آخر هفته ها زندگي خودش رو يه جوري نشون مي ده انگار كل روزا بي كارم و فقط منتظر يه برنامه ريزي دقيقم كه از اين فرصت آزاد استفاده كنم. مثلاً تصميم مي گيرم كه برم درس بخونم يا وقت بذارم apply‌ كنم يا اينكه برم مركز تحقيقات فيزيك نظري تحقيق كنم يا اينكه كتاب RFID Essential‌ رو بخونم. خلاصه هزار تا برنامه به ذهنم هجوم ميارن. روزاي تعطيل ياد اين مي افتم كه تفريح چه خوبه، يه مسافرت برم بد نيست،‌ چقدر وقته خريد نرفتم،‌ خونه مامان بزرگ برم سر بزنم و ...

بعد يهو شنبه صبح مي شه و سر كار روزا يه جوري مي گذره كه تنها چيزي كه ازشون به ياد دارم صبح روز شنبه است كه دارم مي رم سر كار و به خودم مي گم شنبه ها كلي كار دارم و عصر چهار شنبه كه دارم بر مي گردم و مي گم آخر هفته شد.

زمان كاملاً نسبيه، يك ساعت توي جلسه كاملاً با يك ساعت سر كلاس، با يك ساعت تفريح، با يك ساعت فيلم ديدن، با يك ساعت config‌ كردن فايروال فرق داره. بديش هم اينه كه هر چي بيشتر از يك فعاليت رضايت حاصل بشه زمان تعلق يافته بهش، كوتاهتر به نظر مي آد. ولي كلاً خوشحالم.

Saturday, October 13, 2007

مرزها

خوب بود اگه واقعاً آسمون همه دنيا يه رنگ بود. بعد ديگه فرقي نمي كرد آدم كجا زندگي كنه. هر جا زندگي مي كرد مي تونست اونجور كه مي خواد پيشرفت كنه. شايد بشه همه جاي دنيا خوشحال بود. ولي فعلا كه فقط يه تصوره كه آدم مي تونه همه جاي دنيا از موقعيت شغلي، تحصيلي، درآمدي و ... يكساني بر خوردار باشه. ولي خوبه كه آدم بتونه انتخاب كنه. بعضيا مي تونن انتخاب كنن كجاي دنيا زندگي كنن. بعضيا كوچه شون رو هم مي خوان عوض كنن كلي دردسر دارن.

براي همه دوستاي خوب در همه جاي دنيا آرزوي خوشبختي مي كنم.

اعداد


واقعاً چه رمزي توي اعداد نهفته است. هميشه اعداد برام جالب بودن. مخصوصاً بازي كردن باهاشون. وقتي بچه بودم بهشون شخصيت هم مي دادم. هر كدوم به نظرم از جهت جنسيت و خصوصيات، يه شخصيت بودن. امروز يك email خوندم با عنوان خواص جالب 142857


مثل اينکه يه عدد جديد توسط يه استاد رياضي در يونان کشف شده که خواص جالبي داره!
142857
اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنيم، حاصل: 285714 ميشود! (به ارزش مکاني 14 توجه کنيد.)
اگر اين عدد را در سه ضرب کنيم حاصل: 428571 ميشود!(به ارزش مکاني 1 توجه کنيد.)
اگر اين عدد را در چهار ضرب کنيم حاصل: 571428 ميشود!( به ارزش مکاني 57 توجه کنيد.)
اگر اين عدد را در پنج ضرب کنيم حاصل: 714285 ميشود!(به ارزش مکاني 7 توجه کنيد.)
اگر اين عدد را در شش ضرب کنيم حاصل: 857142 ميشود! (سه رقم اول با سه رقم دوم جا بجا شده.)
اگر اين عدد را در هفت ضرب کنيم حاصل: 999999 ميشود!

Wednesday, September 26, 2007

دل تنگي

من دلم تنگ شده براي احساساتي كه نشه به هيچ زبوني گفت و توي هيچ blog اي نوشت. دلم تنگ شده براي عاشق شدن. دلم تنگ شده براي صميميت.

Sunday, September 9, 2007

گزارش پيك بامدادي














صبح ها حدود ساعت 8:15 تا 8:30 يك برنامه اي بعد از خبر ساعت 8 پخش ميشه كه اسمش پيك بامداديه. امروز گزارشي رو داد كه خيلي متأثرم كرد.

هميشه با شنيدن اسم دكتر حسابي يه احساس غرور ويژه اي مي كنم. يك دليلش اينه كه مثل بقيه مردم از اينكه آدم به اين بزرگي توي كشورمون بوده احساس خوشحالي مي كنم. ولي دليل بزرگتر اينه كه منزل ما در همسايگي منزل (موزه) دكتر حسابيه و من حداقل روزي دو سه بار از جلو در منزل رد مي شم. از بچگي اين احساس رو داشتم كه دكتر حسابي مال محله خودمونه. يه تعلق خاطر خاصي به اين ملك زيبا و مرموز دارم با اين احساس كه اينجا آدماي بزرگي رفت و آمد مي كنن.

امروز گزارش خبري مصاحبه اي با پسر دكتر حسابي داشت و ايشون گفت كه به دليل وام بانكي 50 ميليوني كه دكتر در سال 61 گرفته بودن و الان مبلغش به 980 ميليون تومان رسيده حكم مصادره خونه ايشون صادر شده. وام بانكي براي يك سري پروژه هاي تحقيقاتي گرفته شده كه حالا كه به ثمر نشسته و به توليد رسيده، ازش حمايت نميشه و جلو فروشش سنگ اندازي مي شه. واي كه انقدر مهندس حسابي با هيجان ولي با دل سوخته صحبت مي كرد كه مي خواستم سرم رو بكوبم به ديوار از اينكه اين همه استاد براي پيشرفت مملكت زحمت كشيده و داره اينجوري ازش قدرداني ميشه. دلم مي خواد بدونم چه كار ميشه كنم.

Saturday, September 8, 2007

جنبش آهستگي


نمي دونم چرا انقدر مي دوم. فكر كنم سه هفته بشه كه انقدر كار كردم نفهميدم چطور روزا و شبا گذشته. مثل اين آدما كه دارن مسابقه مي دن. دويدم دويدم دويدم .... نمي دونم آخر خط كجاست كه من وايسم نگاه كنم ببينم بعد از اين دويدن به چي رسيدم.

امروز فرصت كردم يه نگاه بندازم ببينم چند تا email نخونده دارم. يه نگاه هم به چند تا از weblog دوستان انداختم. انگار بقيه هم دارن مي دوَن چون چند وقته weblog‌ ها شون نوشته جديدي نداره.

چند وقت پيش يه مقاله خوندم در مورد جنبش آهستگي. اينجوري بود كه مي گفت اروپايي ها به اين نتيجه رسيدن كه كمتر كار كنن و البته با بازدهي بالا. مثلا هفته اي 27 ساعت. بقيه زمان رو با خانواده و تفريح و كاراي اين تيپي برسن. يعني نقطه مقابل فرهنگ آمريكايي. واژه هايي مثل fast food رو با واژه slow food‌ جايگزين كردن.

نميدونم مردم ايران دارن به كدوم سمت پيش مي رن. ولي هر وقت نگاه مي كنم مي بينم داريم بيش از پيش دوندگي مي كنيم و كمتر از قبل بدست مي آريم. خيلي شنيدم كه جهان و آنچه در اون هست به سمت تكامل پيش مي ره. پس اين اوضاع آشفته چيه كه همه ما رو درگير خودش كرده. آدماي پيچيده، مشاغل پيچيده، روابط پيچيده. قراره كدوم قله ها رو فتح كنيم كه پدران ما فتح نكردن؟ احساس مي كنم تمدن داره دور خوش مي چرخه.

Saturday, August 4, 2007

سامساكاراها

Samskaras are impressions derived from past experiences that form desires that influence future responses and behavior.

الان بيشتر از چهار ساله كه با عبارت "كامل شدن با ماجراها و آدم ها" آشنا شدم و زياد ازش استفاده مي كنم. به اين مفهوم كه بعد از پروسه "كامل شدن با يك موضوع يا آدم" ديگه فكرم با اون موضوع يا آدم درگير نباشه و گذشته رو مثل يك صندلي كه بهم وصله نكشم اين ور اون ور. ولي الان نگام مي كنم مي بينم يه جاها به خودم گفتم من با فلان موضوع كامل هستم ولي بعد از يك سال اومده سراغم و زياد بهش فكر مي كنم. متوجه شدم كه گاهي براي فرار كردن از يك موضوع و براي اينكه آزار و اذيت نشم، يه جوري با زيركي ميذارمش يه گوشه تو ذهنم، قايمش ميكنم. بعد مي گم من باهاش كاملم. ولي در واقع با موضوع كامل نيستم. بلكه انگار كه اصلاً اين ذهن يه مكانيزم فرار قوي داره،‌ يه جور فراموشي به آدم دست مي ده،‌ انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. ولي انقدر ها هم ساده نيست. اين فراموشي موقتيه. اون موضوع كه يه جا قايمش كردم يواشي مياد سراغم و ميگه ببين من يه موضوع حل نشده هستم. يه فكري برام بكن. وگرنه تا آخر عمر هر وقت بخوام مي آم. حالا الان تو اين موندم كه بازم بزنم به فراموشي يا اينكه بشينم و رو موضوع دقيق بشم و براي خودم حلش كنم و واقعي باهاش كامل بشم.

Saturday, July 28, 2007

بعضي وقتا

حدود سه سال پيش بود، دقيقا يادم نيست كي، ولي براي يه مدت چند ماهه، يك نفر از اعضا گروه فارغ التحصيلان دانشگاه تهران يك سري email براي اعضا ارسال مي كرد. اين email‌ ها هر روز ارسال مي شد و هر كدوم شامل يك عكس بود از يك شخصيت شبيه دايناسور و احساس اون شخصيت رو در اون عكس با يك جمله زير عكس بيان مي كرد. موضوع email‌ ها "بعضي وقتا" بود چون در مورد اين بود كه "بعضي وقتا" چه جوري هستيم. خيلي به اين شخصيت نزديك شده بودم انقدر دوسش داشتم كه براي email هاش يه folder جداگانه تو yahoo داشتم. به طرز غير منتظره email‌ ها قطع شد و من از اين دوستم دور موندم. دو سه روزه كه دوباره ارسال عكسها و احساسات اين شخصيت شروع شده. خيلي خوشحالم كه برگشته. مثل اينكه يه دوست قديمي رو دوباره ببينم.

Wednesday, July 25, 2007

فروش اينترنتي بليط كنسرت

وقتي شنيدم كه آقاي شجريان كنسرت گذاشتن خوشحال شدم. به خصوص وقتي فهميدم قراره بليط ها اينترنتي به فروش برسه. ولي مثل اينكه خيلي از تكنولو‍ژي عقب هستيم. تا زماني كه بي درد سر، همه كارا بتونه الكترونيكي انجام بشه فاصله زياده. ضمناً به نظرم از نظر فرهنگي هم هنوز روشهاي سنتي رو دوست داريم. مثلاً توي صف بليط بودن خودش يه لذتي داره. خلاصه اينكه بعد از سه روز هنوز اين سامانه راه نيافتاده و تازه قراره تصميم بگيرن چطوري بليط بفروشن.

Sunday, July 22, 2007

يك پيشنهاد فني

آدم توي اين مملكت هيچ كاري ياد نگيره، متقاعد كردن مردم رو با استفاده از هزاران دليل و برهان خوب ياد مي گيره.

امروز در حال تهيه يك پيشنهاد فني بودم. در همين رابطه كمي هم توي اينترنت جستجو مي كردم براي پيدا كردن مطالب مفيد از جمله آمار و ارقام و مزاياي و معايب سيستم كارت هوشمند سوخت.

بعد از اينكه پيشنهاد آماده شد دقت كردن ديدم با اينكه خودم از اين كار سهميه بندي هيچ خوشم نيومده، با پيشنهادي كه تهيه كردم مي تونم هر آدم مخالفي رو متقاعد كنم كه اين سهميه بندي، يكي از بهترين روشهاي مديريت سوخت در كل دنياست و آخر و عاقبت هممون با اين روش بهشت برينه.

Sunday, July 15, 2007

اينترنت‌ و شمال

چند روز بود كه اينترنت ADSL خونه قطع شده بود و اين dial up هم كه راه نميره. هر كار كردم نشد نوشته بذارم. تا 2 سال پيش dial up استفاده مي كردم، الان برام عجيبه كه اون موقع چطور اين سرعت رو تحمل مي كردم. حالا يا من صبرم كم شده، يا ريتم زندگي تند شده و dial up عقب افتاده، يا اينكه به سرعت ADSL عادت كردم. از اون عجيب تر، 10 سال پيش كه نمي دوستم اينترنت چيه زندگي چطور مي گذشت! به هر حال دو تا نوشته قبل مربوط به چهارشنبه گذشته است.

براي اينكه يك توضيحي در مورد عكس اين نوشته بدم بايد بگم چند روزي شمال بوديم. با كساني كه دوسشون دارم. عكس اين نوشته رو مريم از جنگلهاي دو هزار گرفته.

آشنا شدن با خلق و خوي آدما

اومدم تيتر اين نوشته رو بذارم "شناخت آدما" ديدم خيلي حرف بي خوديه. با اين پيچيدگي كه آدم داره، هر كي بايد كلي تلاش كنه بتونه درصدي خودش رو بشناسه. ديگه چه برسه ديگران رو.

امروز يه موضوعي رو فهميدم كه برام جالب بود. به نظرم اومد وقتي مي خوام كسي رو بشناسم بايد دو چيز رو مورد نظر قرار بدم. يك اينكه بدون پيش فرض باهاش جلو برم. يعني اينكه با يه پيش زمينه كه اين آدم كلا اينجوري به نظر مي آد و يا اين تيپ آدما كلا اينطوين و اينكه بخوام رفتاراش رو حدس بزنم، جلو نرم. دومي كه مهمتره اين كه، انتظار و توقع رو از توي رابطه حذف كنم. اينجوري هر رفتاري اون طرف داره مي ذارم به حساب يك آشنايي با خلق و خوي فرد و به اين ترتيب ناراحتي از رفتارها و يا شگفتي و خوشحالي از رفتار طرف بهم دست نمي ده. مثل اينكه از دور شاهد رابطه دو آدم غريبه هستم. هر رفتاري اونا بكنن به نظر OK مي آد. چون انتظاري نيست كه بايد اون فرد در اين موقعيت اينجور رفتار مي كرد و نكرد.

احساسات كاري

امروز يكي از همكارانم بنا به برخي صلاحديد هاي مديريتي همكاريش با مجموعه قطع شد. خيلي حس بدي دارم از اينكه يك نفر به هر دليل از شركت بره. وقتي ميخوام يكي رو استخدام كنم هميشه دو دل هستم كه آيا اين آدم مي تونه اونجور كه ميخوام همكاري كنه يا نه. وقتي كه بعد از يك دوره آزمايشي يا بعد از يه مدت به اين نتيجه مي رسم كه بازده كافي نداره يا به هر دليل مجبورم نظر بدم كه با بودنش تو شركت موافق نيستم پيش خودم فكر مي كنم آيا واقاً من تلاش كردم از آخرين ظرفيت اون آدم استفاده كنم يا نه. يه جوري حس مي كنم مديريت خيلي مشكله. از در گيري هاي مالي كه توي شركت خدا رو شكر من سعي ميكنم زياد ازش خبر نداشته باشم تا بهروري و ريسك ها و .... و اون چيزي كه الان مورد نظرمه روابط انسانيه. نمي دونم من شايد دختر هستم انقدر موضوع روابط انساني توي مديريت رو سخت مي گيرم. خيلي فكر مي كنم با كي چه جوري صحبت كنم كه هم كار انجام بشه هم اون آدم صدمه احساسي رواني نبينه. آخ خيلي سخته. به هر حال براي همه كساني كه يه مدت باهاشون كار كردم و بعد قطع همكاري كرديم هميشه آرزوي پيشرفت روزافزون مي كنم.

Saturday, July 7, 2007

آخر هفته

آخر هفته خوبي بود. در مجموع خوش گذشت. پنج شنبه صبح يه سمينار رفتم كه دكتر شهردار برگزار كردن. با عنوان Anima & Animus . با توجه به علاقه من به اين تيپ مسائل (كلاً كامل شدن و در تطابق با هستي قرار گرفتن و عدم قضاوت و ...) خوشم اومد از موضوع. خدا منو خيلي دوست داره كه گه گاه در اين جريان مشخص فكري قرارم مي ده.





ظهر پنج شنبه كه از سمينار برگشتم يكي از دوستام يك كم دلخورم كرد كه البته دلخوريش كمي تا الانم باقي مونده. ولي به هر حال مهم نيست. چون آدما رفتاراي غير قابل پيش بيني دارن و هميشه دنيا اون جوري كه آدم فكر ميكنه پيش نميره. دوست دارم زياد به يه موضوع نچسبم كه بتونم حتي وقتي يه دلخوري پيش مياد از باقي زندگي لذت ببرم.


پنج شنبه شب كنسرت آقاي لطفي رو رفتيم. لذت بردم. فقط اينكه يه كم پراكنده بود، از اين جهت كه استاد هم تار زدن، هم دف، هم كمانچه و هم سه تار. ولي وقتي داشتن سه تار ميزدن، انقدر هيجان زده بودم كه مو به تنم سيخ شده بود. جالبي كنسرت به اين بود كه كاملاً بداهه نوازي بود.





جمعه صبح با بچه ها رفتيم هتل سيمرغ براي صبحانه. بهاره فردا ميره. اصلا نفهميدم اين سه هفته چطور گذشت.

عصر خونه مامان بزرگم بوديم. بازم خوشبختي وقتيه كه با مامان بزرگ و بابا بزرگ و همه دايي ها و خاله و بچه ها دور هم جمع هستيم. چقدر شاده اين لحظات.

اين دو روز شلوغ با يك مهموني كوچولو توي خونه و با يك سري بحث ها و انتقاد هاي هنري تموم شد.

Wednesday, July 4, 2007

خوشبختي

چند بار خواستم در مورد خوشبختي بنويسم وقت و فكرش نيومد. ديشب با چند تا از اون 10 - 11 تا دوستي كه الان هر كدوم يك ور دنيا هستن دور هم جمع بوديم. ياد سال اولي افتادم كه بچه ها برام تولد گرفته بودن و منو حسابي غافلگير كردن.

احساس كردم خوشبختي يعني همين كه با كساني كه دوسشون داري صحبت كني،‌ بحث كني،‌ بخندي و لذت ببري. خوشبختي يعني اينكه زندگي رو ساده بگيري و مثل آرمان كوچولو وقتي به دوربين عكاسي نگاه ميكني، قيافتو شبيه موش كني. يا اينكه بازم مثل آرمان كوچولو هر وقت دلت خواست غش غش الكي بخندي.

ديشب عروسي يكي از دختراي مركز مامان اينا هم بود. الان كه عكساشونو ديدم احساس كردم خوشبختي يعني اينكه در كنار همه مشكلات و غصه هايي كه داري وقتي توي يه جمع شاد هستي به خاطر شادي بقيه پاشي برقصي.

همه اينا بهم ميگه خوشبختي يعني به خاطر داشته ها و نداشته ها،‌ به خاطر لحظه هاي شاد و غمگين و به خاطر مشكلات و راحتي ها، خدا رو شكرگزار باشم.

Sunday, June 24, 2007

كار

وقتي دانشگاه مي رفتم يك روز تصميم جدي گرفتم كه برم سر كار. خيلي تلاش كردم كه يك كاري پيدا كنم. اون موقع نشد. بعد از اون روز هم تلاشهايي مي كردم كه يك كار مناسب پيدا كنم. گاهي يك كاراي موقتي مي كردم. مثلا يه 6 ماه برنامه نويسي مي كردم توي يك شركت، بيشتر ياد مي گرفتم در واقع و البته هيچ حقوقي هم نگرفتم. يه مدت تدريس مي كردم، خيريه. يه مدت هم يه كار شبه هنري مي كردم. يه مدت هم كار آموزي تو دانشگاه و برنامه نويسي سخت افزاري و نرم افزاري. خلاصه تلاش مي كردم كه كاري پيدا كنيم. اصولا بعد از اينكه رفتم دانشگاه يك مسأله مهم در زندگيم اين بود كه كار مناسبي داشته باشم. در اين ميان بزرگتر ها هميشه اصرار داشتن كه يك شركت تأسيس كن.

بگذريم،‌ سال آخر دانشگاه، همزمان با انجام پروژه و امتحان فوق‌ يعني حدود 5 سال پيش، به پيشنهاد يكي از دوستان به شركتي كه الان توش كار مي كنم،‌ مراجعه كردم و كار نيمه وقتي رو شروع كردم. با Smart Card‌ و RFID آغاز كردم و كم كم كشيده شدم به سمت wireless و network و Security و .... تقريبا با اتمام فوق ليسانس تمام وقت شدم و الان شرايطي رو دارم كه اگه 7 سال پيش بود به آدمي توي اين شرايط غبطه مي خوردم. ولي نمي دونم چرا انقدر غر مي زنم. خيلي وقتا دلم مي خواد كارم رو عوض كنم. احساس مي كنم اگه جاي ديگه باشم پيشرفت بيشتري دارم. اگه كار ديگه كنم موقعيت اجتماعي بالاتري دارم. دو حالت داره، يا قدر موقعيتم رو نمي دونم يا اينكه واقعاً بايد كارم رو عوض كنم. ولي مشكل اينه كه تشخيص نمي دم كدوم يكي از اين دو حالت واقعيه.

با دوستان

در راستاي اينكه غنيمت شمردن لحظه ها رو از اصول زندگيم قرار دادم، فردا رو مرخصي گرفتم. خودم هم هنوز باورم نشده. قراره يك زماني رو با بهاره گلي و مهسا تپلي و baby‌ مهسا بگذرونيم.

Monday, June 18, 2007

غار

امروز يكي از روزهاي خوب زندگي من بود. چند تا تجربه جديد و جالب داشتم. انقدر كه كلي حرف براي گفتن دارم. چند وقتي هست به اين نتيجه رسيدم كه خدا، موهبت استفاده از هر لحظه رو يك بار به ما پيش كش مي كنه، مي تونيم از اون لحظه هر جوري استفاده كنيم.

وقتي تازي وارد دانشگاه شده بودم براي هر بار با دوستام بودن كلي ناز و ادا مي كردم. حالا كه تقريباً همشون از ايران رفتن و يا در دسترس نيستم، براي ديدارشون لحظه شماري مي كنم. وقتي كه دوستا براي بركام دور هم جمع مي شدن، معمولاً توي جمع حضور نداشتم. يا وقتي كه به پيك نيك هاي گروهي مي رفتن، مي گفتم آخه اين چه كاريه خسته ميشيم. حالا چند وقتيه به خاطر دور بودن دوستام، بيشتر دلم ميخواد كه توي جمع هاي دوستانه باشم.

امروز با چند تا از دوستان رفتيم غار بورنيك در نزديكي تهران. بسيار تجربه منحصر به فردي بود. اول از يك سري باغ گذشتيم و به يك دشت رسيديم كه رودي در كنارش روان بود. دشت رو پشت سر گذاشتيم و از يك كوه با شيب 45 درجه بالا رفتيم. خيلي گرم شده بود ولي مناظر پايين انرژي مي داد كه توي اون گرما راه رو ادامه بديم و به نزديكي غار برسيم. در عرض چند ثانيه ـ كه زمان طي كردن چند تا پله به دهانه غار بود ـ‌ هوا به شدت خنك شد. اين اولين تجربه كه بتوني در چند ثانيه دو فصل تابستون و زمستون رو تجربه كني.

وارد غار شديم،‌ بگذريم از دشواري شيرين حركت در داخل غار و در كنار آن زيبايي هاي مسير، تجربه دوم زيبايي تاريكي مطلق در درون غار بود.

تجربه بعد وقتي بود كه به انتهاي مسير رسيديم، جايي كه يك حفره بود و ديگه هيچ راهي نبود. اونجا سكوت رو تجربه كردم.

در نهايت برگشتيم و الان نشستم در اتاقم و لحظات رو مرور مي كنم. سختي ها و زيبايي هاي راه،‌ اعتماد به راهنما،‌ سكوت،‌ تاريكي،‌ خستگي، آرامش و و و .

Friday, June 15, 2007

كنكور

اين روزا خونمون بيش از هر وقت ديگه بوي كنكور ميده. اين دخترك كنكور داره و فضاي خونه پر از انرژيه. اين هفته بايد يه كم بگردونمش. ياد اون سال كنكور خودم به خير كه من درسامو تموم كرده بودم و به هر بهانه اي مي رفتم دنبال آرميتا و با هم مي گشتيم. خوشم مياد كه آرميتا با هيچ نوع تفريحي مخالفت نمي كنه. فقط شب كنكور نيومد گفت من درس دارم.

به هر حال من از درس خوندن براي كنكور خيلي خوشم مي آد. دقيقا به اين دليل كه براي يك مدت آدم هدف مشخصي داره و همه چيز رو بر اساس اون برنامه ريزي مي كنه. بعد از كنكور زندگي به سرعت جلو ميره و اگه آدم اهدافش رو دقيق مشخص نكنه هي به اين در اون در ميزنه. براي من كه اينجوريه، يك دليل درس خوندن برام اينه كه احساس كنم دارم در جهت مشخصي حركت مي كنم. بازم خوب و بدش رو نمي دونم. ولي به نظرم زياد "جالب" نيست.

مراقبت از والدين

ديروز يكي از آشنايان قديم رو بعد از چندي ديدم. خيلي برام عجيب بود. قبلاً دختر شادابي بود. ولي ديروز كه ديدمش افسرده و عصبي بود. ميدونستم كه پدرش بيماره. از يك نفر كه اونجا بود شنيدم كه پدرش بيمار شده و پرستاري ازش خيلي دشواره.

وقتي از هم جدا شديم، رفتم تو فكر اين كه وقتي پدرها و مادرها تو سن خيلي زياد بيمار مي شن و نگهداري ازشون سخته، چه بايد كرد. در مورد خودم مطمئن هستم كه مادر من به قدري براي ما زحمت كشيده و هم پدر بوده، هم مادر، هم دوست، هم مربي و ... و انقدر در بالا و پايين زندگي يه جوري رفتار كرده كه آب تو دل ما تكون نخوره كه اگه روزي (دور از جون – گوش شيطون كر – كه مي دونم نميشه) مشكلي براش پيش بياد، من بايد هر چه در توان دارم براش بذارم.

يه نگاه كه كردم ديدم قديما پدر و مادر بچه هاشونو با سختي بزرگ مي كردن و بعد هم بچه ها در دوران پيري والدين، از اونا مراقبت مي كردن. اخيراً پدر و مادر ها بچه ها رو از يكي دو ماهگي ميذارن مهد كودك. از اون طرف بچه ها هم پدر مادر هاي پير رو مي ذارن خانه سالمندان. فكر كنم قابل قياسه. داريم به سوي دنيايي مي ريم كه هر كس اول راحتي خودش رو در نظر مي گيره،‌ بعد ديگران رو. بد و خوبش رو نمي دونم.

ننوشته ها

اين blog‌ نوشتن هم ماجرايي داره. بعضي اتفاقات رو نبايد نوشد چون خيلي شخصيه، بعضيا رو نبايد نوشت چون شايد مشكل امنيتي داشته باشه. بعضيا رو نبايد نوشت چون اگه كسي بفهمه بده! خلاصه اينكه سانسور كلا تو زندگي ايرانيا نقش مهمي رو بازي مي كنه.

Wednesday, June 13, 2007

غول چراغ جادو

امروز يه موضوع جالبي رو يك نفر نقل كرد،‌ با اينكه زمانهايي رو تو زندگيم صرف اين كردم كه همين كلام رو بشنوم، عجيبه كه باور داشتن لحظه به لحظه اش رو فراموش كرده بودم. مي نويسم كه هميشه جلو چشمام باشه و يادم نره.

داستان غول چراغ جادو رو هممون مي دونيم. غول چراغ جادو فقط يك حرف بلده. بله قربان چشم قربان. بهش ميگي منو پولداركن. ميگه بله قربان چشم قربان و پول دار مي شي. بهش ميگي به من زيبايي بده. ميگه بله قربان چشم قربان و زيبا مي شي. بهش مي گي من از اين كار مزخرف خسته شدم، راحتم كن. ميگه بله قربان چشم قربان و از كار بي كار ميشي. ميگي من چه آدم بد شانسي هستم،. ميگه بله قربان چشم قربان و مدام بد شانسي مي آري.

در اطراف همه ما هم يك غول چراغ جادوي خنگ وجود داره كه هيچي نمي فهمه، بهش بگو خوب يا بد چي هستي و چي مي خواي و همون ميشي يا همونو بدست مي آري. اين غول خنگ كه هيچ كاري بلد نيست جز اجراي اوامر، "كائنات" هست. اين كائنات جواب آدم رو عجيب ميده. بهش بگو من يك مدير موفق هستم و پس از چندي مدير موقتي هستي. يا بگو چقدر مريضم، و مريض ميشي.

فرهاد مي گفت "Be careful what you wish for, it might come true."

آدم چقدر بايد مراقب افكار و كلامش باشه! قانون خيلي ساده است. همه افكار و كلامت مثل بومرنگ بهت برمي گرده. در عين حال چقدر در ذهن داشتن اين قانون برام سخته.

Monday, June 11, 2007

شروع

بالاخره من هم شروع كردم به نوشتن، يادم مي آد وقتي نوجوان بودم خاطرات و نظراتم رو توي يك دفتر مي نوشتم. به شدت هم به اون دفتر متعهد بودم. هنوز دارمش. اون موقع مسائلي رو كه نميخواستم كسي ببينه، كد ميكردم. يك رسم الخطي براي خودم اختراع كرده بودم شامل يك سري دايره و خط و نقطه و فقط خودم ازش سر در مي اوردم. گو اينكه الان بعيده بتونم اونا رو بخونم،‌ حالا ياد گرفتم به اين كار بگم encrypt‌ كردن log‌ ها.

من كلا حافظه ام زياد خوب نيست. چند روز پيش بود كه مي خواستم يك سري خاطرات جالب رو نگه دارم. البته به صورت encrypt‌ شده در آرشيو بلند مدت. اين موضوع انداخت منو به فكر ساختن blog. حالا از امروز برخي اوقات نظرات، عقايد، احساسات و شايد اشاره اي به خاطراتم رو مي نويسم.