Sunday, June 24, 2007

كار

وقتي دانشگاه مي رفتم يك روز تصميم جدي گرفتم كه برم سر كار. خيلي تلاش كردم كه يك كاري پيدا كنم. اون موقع نشد. بعد از اون روز هم تلاشهايي مي كردم كه يك كار مناسب پيدا كنم. گاهي يك كاراي موقتي مي كردم. مثلا يه 6 ماه برنامه نويسي مي كردم توي يك شركت، بيشتر ياد مي گرفتم در واقع و البته هيچ حقوقي هم نگرفتم. يه مدت تدريس مي كردم، خيريه. يه مدت هم يه كار شبه هنري مي كردم. يه مدت هم كار آموزي تو دانشگاه و برنامه نويسي سخت افزاري و نرم افزاري. خلاصه تلاش مي كردم كه كاري پيدا كنيم. اصولا بعد از اينكه رفتم دانشگاه يك مسأله مهم در زندگيم اين بود كه كار مناسبي داشته باشم. در اين ميان بزرگتر ها هميشه اصرار داشتن كه يك شركت تأسيس كن.

بگذريم،‌ سال آخر دانشگاه، همزمان با انجام پروژه و امتحان فوق‌ يعني حدود 5 سال پيش، به پيشنهاد يكي از دوستان به شركتي كه الان توش كار مي كنم،‌ مراجعه كردم و كار نيمه وقتي رو شروع كردم. با Smart Card‌ و RFID آغاز كردم و كم كم كشيده شدم به سمت wireless و network و Security و .... تقريبا با اتمام فوق ليسانس تمام وقت شدم و الان شرايطي رو دارم كه اگه 7 سال پيش بود به آدمي توي اين شرايط غبطه مي خوردم. ولي نمي دونم چرا انقدر غر مي زنم. خيلي وقتا دلم مي خواد كارم رو عوض كنم. احساس مي كنم اگه جاي ديگه باشم پيشرفت بيشتري دارم. اگه كار ديگه كنم موقعيت اجتماعي بالاتري دارم. دو حالت داره، يا قدر موقعيتم رو نمي دونم يا اينكه واقعاً بايد كارم رو عوض كنم. ولي مشكل اينه كه تشخيص نمي دم كدوم يكي از اين دو حالت واقعيه.

با دوستان

در راستاي اينكه غنيمت شمردن لحظه ها رو از اصول زندگيم قرار دادم، فردا رو مرخصي گرفتم. خودم هم هنوز باورم نشده. قراره يك زماني رو با بهاره گلي و مهسا تپلي و baby‌ مهسا بگذرونيم.

Monday, June 18, 2007

غار

امروز يكي از روزهاي خوب زندگي من بود. چند تا تجربه جديد و جالب داشتم. انقدر كه كلي حرف براي گفتن دارم. چند وقتي هست به اين نتيجه رسيدم كه خدا، موهبت استفاده از هر لحظه رو يك بار به ما پيش كش مي كنه، مي تونيم از اون لحظه هر جوري استفاده كنيم.

وقتي تازي وارد دانشگاه شده بودم براي هر بار با دوستام بودن كلي ناز و ادا مي كردم. حالا كه تقريباً همشون از ايران رفتن و يا در دسترس نيستم، براي ديدارشون لحظه شماري مي كنم. وقتي كه دوستا براي بركام دور هم جمع مي شدن، معمولاً توي جمع حضور نداشتم. يا وقتي كه به پيك نيك هاي گروهي مي رفتن، مي گفتم آخه اين چه كاريه خسته ميشيم. حالا چند وقتيه به خاطر دور بودن دوستام، بيشتر دلم ميخواد كه توي جمع هاي دوستانه باشم.

امروز با چند تا از دوستان رفتيم غار بورنيك در نزديكي تهران. بسيار تجربه منحصر به فردي بود. اول از يك سري باغ گذشتيم و به يك دشت رسيديم كه رودي در كنارش روان بود. دشت رو پشت سر گذاشتيم و از يك كوه با شيب 45 درجه بالا رفتيم. خيلي گرم شده بود ولي مناظر پايين انرژي مي داد كه توي اون گرما راه رو ادامه بديم و به نزديكي غار برسيم. در عرض چند ثانيه ـ كه زمان طي كردن چند تا پله به دهانه غار بود ـ‌ هوا به شدت خنك شد. اين اولين تجربه كه بتوني در چند ثانيه دو فصل تابستون و زمستون رو تجربه كني.

وارد غار شديم،‌ بگذريم از دشواري شيرين حركت در داخل غار و در كنار آن زيبايي هاي مسير، تجربه دوم زيبايي تاريكي مطلق در درون غار بود.

تجربه بعد وقتي بود كه به انتهاي مسير رسيديم، جايي كه يك حفره بود و ديگه هيچ راهي نبود. اونجا سكوت رو تجربه كردم.

در نهايت برگشتيم و الان نشستم در اتاقم و لحظات رو مرور مي كنم. سختي ها و زيبايي هاي راه،‌ اعتماد به راهنما،‌ سكوت،‌ تاريكي،‌ خستگي، آرامش و و و .

Friday, June 15, 2007

كنكور

اين روزا خونمون بيش از هر وقت ديگه بوي كنكور ميده. اين دخترك كنكور داره و فضاي خونه پر از انرژيه. اين هفته بايد يه كم بگردونمش. ياد اون سال كنكور خودم به خير كه من درسامو تموم كرده بودم و به هر بهانه اي مي رفتم دنبال آرميتا و با هم مي گشتيم. خوشم مياد كه آرميتا با هيچ نوع تفريحي مخالفت نمي كنه. فقط شب كنكور نيومد گفت من درس دارم.

به هر حال من از درس خوندن براي كنكور خيلي خوشم مي آد. دقيقا به اين دليل كه براي يك مدت آدم هدف مشخصي داره و همه چيز رو بر اساس اون برنامه ريزي مي كنه. بعد از كنكور زندگي به سرعت جلو ميره و اگه آدم اهدافش رو دقيق مشخص نكنه هي به اين در اون در ميزنه. براي من كه اينجوريه، يك دليل درس خوندن برام اينه كه احساس كنم دارم در جهت مشخصي حركت مي كنم. بازم خوب و بدش رو نمي دونم. ولي به نظرم زياد "جالب" نيست.

مراقبت از والدين

ديروز يكي از آشنايان قديم رو بعد از چندي ديدم. خيلي برام عجيب بود. قبلاً دختر شادابي بود. ولي ديروز كه ديدمش افسرده و عصبي بود. ميدونستم كه پدرش بيماره. از يك نفر كه اونجا بود شنيدم كه پدرش بيمار شده و پرستاري ازش خيلي دشواره.

وقتي از هم جدا شديم، رفتم تو فكر اين كه وقتي پدرها و مادرها تو سن خيلي زياد بيمار مي شن و نگهداري ازشون سخته، چه بايد كرد. در مورد خودم مطمئن هستم كه مادر من به قدري براي ما زحمت كشيده و هم پدر بوده، هم مادر، هم دوست، هم مربي و ... و انقدر در بالا و پايين زندگي يه جوري رفتار كرده كه آب تو دل ما تكون نخوره كه اگه روزي (دور از جون – گوش شيطون كر – كه مي دونم نميشه) مشكلي براش پيش بياد، من بايد هر چه در توان دارم براش بذارم.

يه نگاه كه كردم ديدم قديما پدر و مادر بچه هاشونو با سختي بزرگ مي كردن و بعد هم بچه ها در دوران پيري والدين، از اونا مراقبت مي كردن. اخيراً پدر و مادر ها بچه ها رو از يكي دو ماهگي ميذارن مهد كودك. از اون طرف بچه ها هم پدر مادر هاي پير رو مي ذارن خانه سالمندان. فكر كنم قابل قياسه. داريم به سوي دنيايي مي ريم كه هر كس اول راحتي خودش رو در نظر مي گيره،‌ بعد ديگران رو. بد و خوبش رو نمي دونم.

ننوشته ها

اين blog‌ نوشتن هم ماجرايي داره. بعضي اتفاقات رو نبايد نوشد چون خيلي شخصيه، بعضيا رو نبايد نوشت چون شايد مشكل امنيتي داشته باشه. بعضيا رو نبايد نوشت چون اگه كسي بفهمه بده! خلاصه اينكه سانسور كلا تو زندگي ايرانيا نقش مهمي رو بازي مي كنه.

Wednesday, June 13, 2007

غول چراغ جادو

امروز يه موضوع جالبي رو يك نفر نقل كرد،‌ با اينكه زمانهايي رو تو زندگيم صرف اين كردم كه همين كلام رو بشنوم، عجيبه كه باور داشتن لحظه به لحظه اش رو فراموش كرده بودم. مي نويسم كه هميشه جلو چشمام باشه و يادم نره.

داستان غول چراغ جادو رو هممون مي دونيم. غول چراغ جادو فقط يك حرف بلده. بله قربان چشم قربان. بهش ميگي منو پولداركن. ميگه بله قربان چشم قربان و پول دار مي شي. بهش ميگي به من زيبايي بده. ميگه بله قربان چشم قربان و زيبا مي شي. بهش مي گي من از اين كار مزخرف خسته شدم، راحتم كن. ميگه بله قربان چشم قربان و از كار بي كار ميشي. ميگي من چه آدم بد شانسي هستم،. ميگه بله قربان چشم قربان و مدام بد شانسي مي آري.

در اطراف همه ما هم يك غول چراغ جادوي خنگ وجود داره كه هيچي نمي فهمه، بهش بگو خوب يا بد چي هستي و چي مي خواي و همون ميشي يا همونو بدست مي آري. اين غول خنگ كه هيچ كاري بلد نيست جز اجراي اوامر، "كائنات" هست. اين كائنات جواب آدم رو عجيب ميده. بهش بگو من يك مدير موفق هستم و پس از چندي مدير موقتي هستي. يا بگو چقدر مريضم، و مريض ميشي.

فرهاد مي گفت "Be careful what you wish for, it might come true."

آدم چقدر بايد مراقب افكار و كلامش باشه! قانون خيلي ساده است. همه افكار و كلامت مثل بومرنگ بهت برمي گرده. در عين حال چقدر در ذهن داشتن اين قانون برام سخته.

Monday, June 11, 2007

شروع

بالاخره من هم شروع كردم به نوشتن، يادم مي آد وقتي نوجوان بودم خاطرات و نظراتم رو توي يك دفتر مي نوشتم. به شدت هم به اون دفتر متعهد بودم. هنوز دارمش. اون موقع مسائلي رو كه نميخواستم كسي ببينه، كد ميكردم. يك رسم الخطي براي خودم اختراع كرده بودم شامل يك سري دايره و خط و نقطه و فقط خودم ازش سر در مي اوردم. گو اينكه الان بعيده بتونم اونا رو بخونم،‌ حالا ياد گرفتم به اين كار بگم encrypt‌ كردن log‌ ها.

من كلا حافظه ام زياد خوب نيست. چند روز پيش بود كه مي خواستم يك سري خاطرات جالب رو نگه دارم. البته به صورت encrypt‌ شده در آرشيو بلند مدت. اين موضوع انداخت منو به فكر ساختن blog. حالا از امروز برخي اوقات نظرات، عقايد، احساسات و شايد اشاره اي به خاطراتم رو مي نويسم.