Monday, June 18, 2007

غار

امروز يكي از روزهاي خوب زندگي من بود. چند تا تجربه جديد و جالب داشتم. انقدر كه كلي حرف براي گفتن دارم. چند وقتي هست به اين نتيجه رسيدم كه خدا، موهبت استفاده از هر لحظه رو يك بار به ما پيش كش مي كنه، مي تونيم از اون لحظه هر جوري استفاده كنيم.

وقتي تازي وارد دانشگاه شده بودم براي هر بار با دوستام بودن كلي ناز و ادا مي كردم. حالا كه تقريباً همشون از ايران رفتن و يا در دسترس نيستم، براي ديدارشون لحظه شماري مي كنم. وقتي كه دوستا براي بركام دور هم جمع مي شدن، معمولاً توي جمع حضور نداشتم. يا وقتي كه به پيك نيك هاي گروهي مي رفتن، مي گفتم آخه اين چه كاريه خسته ميشيم. حالا چند وقتيه به خاطر دور بودن دوستام، بيشتر دلم ميخواد كه توي جمع هاي دوستانه باشم.

امروز با چند تا از دوستان رفتيم غار بورنيك در نزديكي تهران. بسيار تجربه منحصر به فردي بود. اول از يك سري باغ گذشتيم و به يك دشت رسيديم كه رودي در كنارش روان بود. دشت رو پشت سر گذاشتيم و از يك كوه با شيب 45 درجه بالا رفتيم. خيلي گرم شده بود ولي مناظر پايين انرژي مي داد كه توي اون گرما راه رو ادامه بديم و به نزديكي غار برسيم. در عرض چند ثانيه ـ كه زمان طي كردن چند تا پله به دهانه غار بود ـ‌ هوا به شدت خنك شد. اين اولين تجربه كه بتوني در چند ثانيه دو فصل تابستون و زمستون رو تجربه كني.

وارد غار شديم،‌ بگذريم از دشواري شيرين حركت در داخل غار و در كنار آن زيبايي هاي مسير، تجربه دوم زيبايي تاريكي مطلق در درون غار بود.

تجربه بعد وقتي بود كه به انتهاي مسير رسيديم، جايي كه يك حفره بود و ديگه هيچ راهي نبود. اونجا سكوت رو تجربه كردم.

در نهايت برگشتيم و الان نشستم در اتاقم و لحظات رو مرور مي كنم. سختي ها و زيبايي هاي راه،‌ اعتماد به راهنما،‌ سكوت،‌ تاريكي،‌ خستگي، آرامش و و و .

1 comment:

Unknown said...
This comment has been removed by the author.