وقتي دانشگاه مي رفتم يك روز تصميم جدي گرفتم كه برم سر كار. خيلي تلاش كردم كه يك كاري پيدا كنم. اون موقع نشد. بعد از اون روز هم تلاشهايي مي كردم كه يك كار مناسب پيدا كنم. گاهي يك كاراي موقتي مي كردم. مثلا يه 6 ماه برنامه نويسي مي كردم توي يك شركت، بيشتر ياد مي گرفتم در واقع و البته هيچ حقوقي هم نگرفتم. يه مدت تدريس مي كردم، خيريه. يه مدت هم يه كار شبه هنري مي كردم. يه مدت هم كار آموزي تو دانشگاه و برنامه نويسي سخت افزاري و نرم افزاري. خلاصه تلاش مي كردم كه كاري پيدا كنيم. اصولا بعد از اينكه رفتم دانشگاه يك مسأله مهم در زندگيم اين بود كه كار مناسبي داشته باشم. در اين ميان بزرگتر ها هميشه اصرار داشتن كه يك شركت تأسيس كن.
بگذريم، سال آخر دانشگاه، همزمان با انجام پروژه و امتحان فوق يعني حدود 5 سال پيش، به پيشنهاد يكي از دوستان به شركتي كه الان توش كار مي كنم، مراجعه كردم و كار نيمه وقتي رو شروع كردم. با Smart Card و RFID آغاز كردم و كم كم كشيده شدم به سمت wireless و network و Security و .... تقريبا با اتمام فوق ليسانس تمام وقت شدم و الان شرايطي رو دارم كه اگه 7 سال پيش بود به آدمي توي اين شرايط غبطه مي خوردم. ولي نمي دونم چرا انقدر غر مي زنم. خيلي وقتا دلم مي خواد كارم رو عوض كنم. احساس مي كنم اگه جاي ديگه باشم پيشرفت بيشتري دارم. اگه كار ديگه كنم موقعيت اجتماعي بالاتري دارم. دو حالت داره، يا قدر موقعيتم رو نمي دونم يا اينكه واقعاً بايد كارم رو عوض كنم. ولي مشكل اينه كه تشخيص نمي دم كدوم يكي از اين دو حالت واقعيه.
3 comments:
The beauty of experiences is using them as a stepping stone to growing a superior future. Being ambitious is what gets you ahead!
PB
وقتی که احساس کردی که همه چی خوبه بدون که یه جای کار می لنگه.
:)
It depends on what you want from your life. But usually people have more inertia (or mass) to keep the conditions as it is when they get old, so when you are young it's a good oportunity to look around and change from time to time to collect more experience.
Post a Comment