آخر هفته خوبي بود. در مجموع خوش گذشت. پنج شنبه صبح يه سمينار رفتم كه دكتر شهردار برگزار كردن. با عنوان Anima & Animus . با توجه به علاقه من به اين تيپ مسائل (كلاً كامل شدن و در تطابق با هستي قرار گرفتن و عدم قضاوت و ...) خوشم اومد از موضوع. خدا منو خيلي دوست داره كه گه گاه در اين جريان مشخص فكري قرارم مي ده.
ظهر پنج شنبه كه از سمينار برگشتم يكي از دوستام يك كم دلخورم كرد كه البته دلخوريش كمي تا الانم باقي مونده. ولي به هر حال مهم نيست. چون آدما رفتاراي غير قابل پيش بيني دارن و هميشه دنيا اون جوري كه آدم فكر ميكنه پيش نميره. دوست دارم زياد به يه موضوع نچسبم كه بتونم حتي وقتي يه دلخوري پيش مياد از باقي زندگي لذت ببرم.
پنج شنبه شب كنسرت آقاي لطفي رو رفتيم. لذت بردم. فقط اينكه يه كم پراكنده بود، از اين جهت كه استاد هم تار زدن، هم دف، هم كمانچه و هم سه تار. ولي وقتي داشتن سه تار ميزدن، انقدر هيجان زده بودم كه مو به تنم سيخ شده بود. جالبي كنسرت به اين بود كه كاملاً بداهه نوازي بود.
جمعه صبح با بچه ها رفتيم هتل سيمرغ براي صبحانه. بهاره فردا ميره. اصلا نفهميدم اين سه هفته چطور گذشت.
عصر خونه مامان بزرگم بوديم. بازم خوشبختي وقتيه كه با مامان بزرگ و بابا بزرگ و همه دايي ها و خاله و بچه ها دور هم جمع هستيم. چقدر شاده اين لحظات.
اين دو روز شلوغ با يك مهموني كوچولو توي خونه و با يك سري بحث ها و انتقاد هاي هنري تموم شد.

No comments:
Post a Comment