
نمي دونم چرا انقدر مي دوم. فكر كنم سه هفته بشه كه انقدر كار كردم نفهميدم چطور روزا و شبا گذشته. مثل اين آدما كه دارن مسابقه مي دن. دويدم دويدم دويدم .... نمي دونم آخر خط كجاست كه من وايسم نگاه كنم ببينم بعد از اين دويدن به چي رسيدم.
امروز فرصت كردم يه نگاه بندازم ببينم چند تا email نخونده دارم. يه نگاه هم به چند تا از weblog دوستان انداختم. انگار بقيه هم دارن مي دوَن چون چند وقته weblog ها شون نوشته جديدي نداره.
چند وقت پيش يه مقاله خوندم در مورد جنبش آهستگي. اينجوري بود كه مي گفت اروپايي ها به اين نتيجه رسيدن كه كمتر كار كنن و البته با بازدهي بالا. مثلا هفته اي 27 ساعت. بقيه زمان رو با خانواده و تفريح و كاراي اين تيپي برسن. يعني نقطه مقابل فرهنگ آمريكايي. واژه هايي مثل fast food رو با واژه slow food جايگزين كردن.
نميدونم مردم ايران دارن به كدوم سمت پيش مي رن. ولي هر وقت نگاه مي كنم مي بينم داريم بيش از پيش دوندگي مي كنيم و كمتر از قبل بدست مي آريم. خيلي شنيدم كه جهان و آنچه در اون هست به سمت تكامل پيش مي ره. پس اين اوضاع آشفته چيه كه همه ما رو درگير خودش كرده. آدماي پيچيده، مشاغل پيچيده، روابط پيچيده. قراره كدوم قله ها رو فتح كنيم كه پدران ما فتح نكردن؟ احساس مي كنم تمدن داره دور خوش مي چرخه.
No comments:
Post a Comment