الان بيشتر از چهار ساله كه با عبارت "كامل شدن با ماجراها و آدم ها" آشنا شدم و زياد ازش استفاده مي كنم. به اين مفهوم كه بعد از پروسه "كامل شدن با يك موضوع يا آدم" ديگه فكرم با اون موضوع يا آدم درگير نباشه و گذشته رو مثل يك صندلي كه بهم وصله نكشم اين ور اون ور. ولي الان نگام مي كنم مي بينم يه جاها به خودم گفتم من با فلان موضوع كامل هستم ولي بعد از يك سال اومده سراغم و زياد بهش فكر مي كنم. متوجه شدم كه گاهي براي فرار كردن از يك موضوع و براي اينكه آزار و اذيت نشم، يه جوري با زيركي ميذارمش يه گوشه تو ذهنم، قايمش ميكنم. بعد مي گم من باهاش كاملم. ولي در واقع با موضوع كامل نيستم. بلكه انگار كه اصلاً اين ذهن يه مكانيزم فرار قوي داره، يه جور فراموشي به آدم دست مي ده، انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. ولي انقدر ها هم ساده نيست. اين فراموشي موقتيه. اون موضوع كه يه جا قايمش كردم يواشي مياد سراغم و ميگه ببين من يه موضوع حل نشده هستم. يه فكري برام بكن. وگرنه تا آخر عمر هر وقت بخوام مي آم. حالا الان تو اين موندم كه بازم بزنم به فراموشي يا اينكه بشينم و رو موضوع دقيق بشم و براي خودم حلش كنم و واقعي باهاش كامل بشم.
Saturday, August 4, 2007
سامساكاراها
Samskaras are impressions derived from past experiences that form desires that influence future responses and behavior.
Subscribe to:
Posts (Atom)