من دلم تنگ شده براي احساساتي كه نشه به هيچ زبوني گفت و توي هيچ blog اي نوشت. دلم تنگ شده براي عاشق شدن. دلم تنگ شده براي صميميت.
Wednesday, September 26, 2007
دل تنگي
Sunday, September 9, 2007
گزارش پيك بامدادي


صبح ها حدود ساعت 8:15 تا 8:30 يك برنامه اي بعد از خبر ساعت 8 پخش ميشه كه اسمش پيك بامداديه. امروز گزارشي رو داد كه خيلي متأثرم كرد.
هميشه با شنيدن اسم دكتر حسابي يه احساس غرور ويژه اي مي كنم. يك دليلش اينه كه مثل بقيه مردم از اينكه آدم به اين بزرگي توي كشورمون بوده احساس خوشحالي مي كنم. ولي دليل بزرگتر اينه كه منزل ما در همسايگي منزل (موزه) دكتر حسابيه و من حداقل روزي دو سه بار از جلو در منزل رد مي شم. از بچگي اين احساس رو داشتم كه دكتر حسابي مال محله خودمونه. يه تعلق خاطر خاصي به اين ملك زيبا و مرموز دارم با اين احساس كه اينجا آدماي بزرگي رفت و آمد مي كنن.
امروز گزارش خبري مصاحبه اي با پسر دكتر حسابي داشت و ايشون گفت كه به دليل وام بانكي 50 ميليوني كه دكتر در سال 61 گرفته بودن و الان مبلغش به 980 ميليون تومان رسيده حكم مصادره خونه ايشون صادر شده. وام بانكي براي يك سري پروژه هاي تحقيقاتي گرفته شده كه حالا كه به ثمر نشسته و به توليد رسيده، ازش حمايت نميشه و جلو فروشش سنگ اندازي مي شه. واي كه انقدر مهندس حسابي با هيجان ولي با دل سوخته صحبت مي كرد كه مي خواستم سرم رو بكوبم به ديوار از اينكه اين همه استاد براي پيشرفت مملكت زحمت كشيده و داره اينجوري ازش قدرداني ميشه. دلم مي خواد بدونم چه كار ميشه كنم.
Saturday, September 8, 2007
جنبش آهستگي

نمي دونم چرا انقدر مي دوم. فكر كنم سه هفته بشه كه انقدر كار كردم نفهميدم چطور روزا و شبا گذشته. مثل اين آدما كه دارن مسابقه مي دن. دويدم دويدم دويدم .... نمي دونم آخر خط كجاست كه من وايسم نگاه كنم ببينم بعد از اين دويدن به چي رسيدم.
امروز فرصت كردم يه نگاه بندازم ببينم چند تا email نخونده دارم. يه نگاه هم به چند تا از weblog دوستان انداختم. انگار بقيه هم دارن مي دوَن چون چند وقته weblog ها شون نوشته جديدي نداره.
چند وقت پيش يه مقاله خوندم در مورد جنبش آهستگي. اينجوري بود كه مي گفت اروپايي ها به اين نتيجه رسيدن كه كمتر كار كنن و البته با بازدهي بالا. مثلا هفته اي 27 ساعت. بقيه زمان رو با خانواده و تفريح و كاراي اين تيپي برسن. يعني نقطه مقابل فرهنگ آمريكايي. واژه هايي مثل fast food رو با واژه slow food جايگزين كردن.
نميدونم مردم ايران دارن به كدوم سمت پيش مي رن. ولي هر وقت نگاه مي كنم مي بينم داريم بيش از پيش دوندگي مي كنيم و كمتر از قبل بدست مي آريم. خيلي شنيدم كه جهان و آنچه در اون هست به سمت تكامل پيش مي ره. پس اين اوضاع آشفته چيه كه همه ما رو درگير خودش كرده. آدماي پيچيده، مشاغل پيچيده، روابط پيچيده. قراره كدوم قله ها رو فتح كنيم كه پدران ما فتح نكردن؟ احساس مي كنم تمدن داره دور خوش مي چرخه.