Friday, February 8, 2008

فقط زمان حال

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است
بوی پیراهنت اینجا و اکنون
کوهها در فاصله ها سردند
دست در کوچه و بستر
حضور مآنوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند
بی نجوای انگششتانت فقط
و جهان از هر سلامی خالی است

_________________

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

هدایا

روزهای آخر سال که میشه و همزمان با خونه تکونی فرصتی پیش میاد که خاطرات گذشته رو مرور کنم. معمولاً عکسا و هدایایی که گرفتم و در قسمتهای مختلف اتاقم گذاشتم منو در چند ثانیه به لحظه های زیبای گذشته می بره. امروز هم داشتم اتاقم رو مرتب می کردم و برخورد می کردم به هدیه ها. بعضیاشون یه احساس عشق هیجان انگیز زیبایی تو دلم بوجود میاره. انگار دوباره به قبل برگشتم و الان درست همون لحظه است که هدیه رو دریافت کردم. مثلاً یه انگشتر نقره دارم که خیلی دوسش دارم، وقتی می بینمش 20 ساله میشم. عاشق می شم. یا مثلاً یه آلبوم هست که زندایی میترا برام درست کرده و عکسای منو از بچگیم توش چیده تا نوجوانی. وقتی می بینمش یاد روزای خوبی می افتم که سفر رفتیم، تولد گرفتیم و و و . یا مثلاً یه الاغ دارم که بازم منو یاد 19 سالگی و عاشقی می ندازه. یه عروسک دارم که بچه های دانشگاه سال اول که برام تولد گرفتن و منو غافلگیر کردن با یک شمعدان فرفوژه بهم کادو دادن. چقدر دوسشون دارم. یه بار باید از این کلکسیون هدایای عاشقانه یه عکس بگیرم.

تولد مهسا

امروز تولد مهسا بود. مامانش surprise کرده بودنش. مثل همون موقع که دانشگاه بودیم. با این تفاوت که بچه های دانشگاه نبودن. جای مروارید و بهاره و نیما و بقیه بچه ها خالی بود. کلاً مثل همه مهمونیای مهسا خوش گذشت ولی بازم دلم گرفت. چون هیچ کدوم از دوستام نبودن. چرا همه از ایران رفتن؟ من هم باید به زودی برم. واقعاً که زود دیر میشه.

دنیای کوچیک

یه چند وقته یهو یه آدمی رو یه جایی که اصلاً فکرش رو هم نمی کنم می بینم. اونم آدمایی که باهاشون هیچ معاشرت مستمری ندارم. مثلاً هفته پیش دبی توی یک فروشگاه بزرگ تو Mall of Emirates دوست یکی از دوستام رو دیدم. امروز هم تو meditation یکی رو دیدم که وقتی دبیرستان بودم با هم بسکتبال بازی می کردیم. جالب اینکه توی این 10 ماه که میرم meditation به جز preceptor کسی رو ندیده بودم. امروز هم خونه مهسا اینا یک نفر رو دیدم که پدرش 15 سال پیش سمت فعلی من توی همین شرکت رو داشت.

شهرداری

واقعاً امسال شهرداری بد جوری شرمنده کرده. دستش درد نکنه. خیلی زحمت کشیدن این بنده خدا ها. در حالیکه هنوز سرما تموم نشده و هنوز کنار کوچه و خیابون برف هست، دیدم که امروز مأمورای شهرداری قسمتهایی از خیابون رو که به دلیل بارش، آسفالتش از بین رفته بود ترمیم می کردن. چقدر آدم لذت می بره وقتی می بینه کسی به فکر این شهر هست. واقعأ از مدیریت آقای قالیباف خوشم می آد. امیدوارم همیشه شهردار بمونه.

Thursday, February 7, 2008

چگونه فارسی بنویسیم

دیروز کلاس داشتیم. استاد داشتن یه چیزایی می گفتن که ما یاد داشت کنیم. موضوع Dynamic Routing Protocols بود. یه قسمت از جزوه نوشتم

*

"Authentication ،RIPV2 را Support می کند. یعنی اول neighbor هایش را Check می کند بعد update را قبول می کند."

*

یه نگاه به این جمله انداختم دیدم نصف کلماتش انگلیسیه. تازه اون "،" بعد از RIPV2 رو که اگه نداشت جمله معنی نداشت. حرف زدنمون هم همینجوری شده. یک جمله میگیم هزار تا کلمه انگلیسی داره. باید یکی یه فکری بکنه. به نظر من که نوشته ها خیلی مسخره شده. این Microsoft Word دیونه شد انقدر ما Alt+Shift زدیم. به خصوص توی رشته ما که IT (فن آوری اطلاعات) است این جمله های نصف فارسی نصف انگلیسی بسیار زیاده. حالا من یه مشکل که دارم چسبوندن حروف اضافه و ضمیر و این جور چیزا به کلمه انگلیسیه. مثلاً "neighbor هایش".

سمرخانم و آقای محمد مهدی باید حتماً روی این نوشته نظر بدهند. (comment بذارن)