Friday, February 8, 2008

فقط زمان حال

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است
بوی پیراهنت اینجا و اکنون
کوهها در فاصله ها سردند
دست در کوچه و بستر
حضور مآنوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند
بی نجوای انگششتانت فقط
و جهان از هر سلامی خالی است

_________________

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

3 comments:

HTP said...

Salaam,
I recommand you to read "blindness (KOORI)" book written by "José Saramago".
Then you will see how different the moments are and no two moment could be the same.
Hadi
http://kerman2penang.persianblog.ir/

estatira said...

از آن چه می گریزی
بیشتر و بیشتر به سوی آن جلب می گردی.
ذهن تو این سو و آن سو به دنبال اوست.

Anonymous said...

Hello. This post is likeable, and your blog is very interesting, congratulations :-). I will add in my blogroll =). If possible gives a last there on my blog, it is about the Celular, I hope you enjoy. The address is http://telefone-celular-brasil.blogspot.com. A hug.