Friday, May 16, 2008

بعد از 3 ماه

چند وقته ننوشتم و نمی دونم از کجا شروع کنم. شده یه وقتایی بعد از دو سه سال دوری، با یه دوست که یه موقع دائماً با هم یا به فکر هم بودیم تلفنی صحبت کنیم و واقعاً درمونده بشم که چی باید بهش بگم. حالا بهاره یه خصوصیت جالبی داره. دو ماه هم که ازش هیچ خبری نداشته باشی وقتی باهاش تلفنی صحبت می کنی انگار نه انگار. شروع می کنه detail صحبت کردن. مثلاً اینکه امروز اینو پختم یا دیشب رفتیم خونه کی یا مُری اخیراً کجا رفته.

از اونجا که مغز من همه چی رو باید طبقه بندی کنه نمی تونم از اتفاقاتی که در دو سه ماه اخیر افتاده کلیاتی نگم. از اوایل اسفند طبق معمول سرم شلوغ بود ولی به یه شکل جدیدی. یکی از مهمترین تغییرات این بود که شروع کردم تو دانشگاه درس دادن. آزاد واحد پردیس. دوست دارم درس دادن رو. ولی یه جور حس ناخوشایندی دارم نسبت به اینکه می بینم چقدر این بچه های دانشگاه نسبت به زمان ما عوض شدن و چقدر بی تفاوت هستن. بگذریم. یه مسافرت 10 روزه رفتم که خیلی برام خاطره به همراه داشت و بهترینش شب تولدم بود. روز بعد تولد که برگشتم تقریبا یک هفته با آدمای مختلف تولد گرفتیم. و بعدش هم طبیعتاً عید بود و خوشی های اون. جمع شدن با دوستام بعد از دو سال انرژیی به من داد که هنوز هم باقی مونده. احساس تنهایی رو یه جوری ازم گرفت. یزد هم رفتیم که همون موقع تحت تآثیر روحیات اون موقع یه چیزی نوشتم که بذارم تو blog. اگه هنوز باقی مونده باشه میذارمش. ضمناً همون موقع یکی از دوستای قدیم که اومده بود ایران سبب شد برم دانشگاه تهران شمال هم درس بدم. بچه های تهران شمال متفاوتن با پردیس. آدمو به زندگی امیدوار می کنن. دیگه این مدت دکترا هم شرکت کردم تا ببینیم نتیجه چی میشه. شرکت هم تغیرات مدیریتی عمده ای کرد که البته هنوز نتایج خودش رو نشون نداده. عمده که می گم منظورم از جهت تعداد نیست، از این جهته که خصوصیات، رفتار، بینش، ارزشها و در کل نحوه عملکرد این دو نفر کاملاً با هم فرق داره.

در کل همینا بود دیگه.

1 comment:

HTP said...

hi
nice to see you writing again!