Wednesday, July 23, 2008

دلت گرفته؟

دلت گرفته؟ می خوای بری یه قدمی کنار دریا بزنی؟ دلت برا ایران تنگ شده؟ دلت برا دوستات و خانواده تنگ شده؟ برو کنار دریا ولی زیاد غصه نخور. برو کنار دریا و وقتی موجا رو می بینی از این لذت ببر که باد لابلای موهات می وزه و نگران این نیستی که نکنه روسری خودت یا دوست دخترت بره کنار و یکی بیاد بهت توهین کنه. البته اگه اینجا بودی وقتی داشتی برای خوردن یه صبحانه تو جنگلای عباس آباد با دوست دخترت می رفتی تو جاده حتماً نگران این بودی که باید قبل از هشت به تهران برسی که فک و فامیل دوست دخترت بهش چیزی نگن، یحتمل یه پلیس مهربون می گرفتت و دست کم یه شب تو بازداشتگاه نگرت می داشت و فرداش وقتی آبروی تو و دوست دخترت رو جلوی عالم و آدم می برد، 30 تا ضربه برای هر کدومتون می نوشت که دیگه هوس دریا نکنین.

دلت خیلی گرفته؟ وقتی می ری کنار دریا یه نوشیدنی بگیر به موجا نگاه کن و یاد این بیفت که وقتی ایران بودی و می خواستی چهار روز بری کنار دریا و همین موجا رو ببینی 20 ساعت تو جاده می موندی.

وقتی داشتی بر می گشتی خونه میدونای شهر رو نگاه کن و ریلکس باش، اونجا شهر مثل حکومت نظامی نیست که همه سمت میدون خانوما و آقایون پلیس مهربون برای ارشاد و راهنماییت که چی بپوشی چی نپوشی وایساده باشن و برای توضیحات و توجیهات بیشتر دعوتت کنن به دفتر اصلی. آخه تو ماشین خوب ارشاد نمیشی.

وقتی رسیدی خونه چراغ رو روشن کن و خدا رو شکر کن که ادیسون وقتی برق رو اختراع کرد تضمین کرد فقط تو ایران روزی 5 ساعت برق قطه بشه البته با برنامه از پیش تعیین شده. این یعنی اینکه اگه دندانپزشکی بودی یهو برق قطع نمیشه که با دهن باز دو ساعت اونجا معطل بشی.

و البته غذات رو تناول کن و مطمئن باش که با درآمدی که داری می تونی مخارجت رو پوشش بدی، اگه یه شبه تصمیم گرفتن یارانه ها رو قطع کنن، حقوقت رو که یک دهم مقدار جهانیه، حتماً افزایش می دن.

بعد غذا یه سر برو اینترنت و برو بکس رو تو Facebook و orkut ببین تا دلتنگیت کم بشه. اونجا که فیلتر نمیشن؟

در هر حال کنار دریا جای منو خالی کن و بدون یکی این ور دنیا دوست داره و منتظر دیدنته. چون اگه شماها بودین این جهنم هم بهشت بود.

Wednesday, July 16, 2008

پایان ترم



بالاخره نمره های ترم رو رد کردم. البته دو سری رو. هنوز یک سری دیگه مونده. ولی خیلی خیلی این تدریس کار سختی بود. تو کل مدت علم آموزی دو کار، فاجعه بود. یکی نوشتن پایان نامه. یکی هم تدریس توی پردیس. حتی کنکور هم به این سختی نبود. به هر حال به یاد هر کدوم که می افتم حس خوبی ایجاد نمیشه. حس می کنم هر دو کار با روحیه کمال گرای من فاصله داشت. پایان نامه اونقدر که امکانش بود عمیق نبود.(به قول onfuve نمی دونم شاید هم عمیق بود). در مورد پردیس هم با اینکه خیلی براش زحمت کشیدم این جقله بمب ها هیچی یاد نگرفتن. سر به هوان.

ترم تابستون آز منطقی گرفتم. ولی امیدم به اینه که برای ترم دیگه مهندسی نرم افزار و شیوه گرفتم و به نظرم خوشایند می آد.